تبليغاتX
The Other Half

The Other Half

The Silent One


آسمان گرفته و شهر تاريك است. مثل بچه ها چسبيده اي به پنجره ماشين و قلبت تند مي زند.
راننده مي گويد:"امسال زود شروع شد"
و جمله اش تمام نشده، شتك باران پاشيده مي شود به شيشه ي جلو.
مي گويي:"آقا مرسي، همينجا پياده مي شوم" و قلبت دارد از سينه بيرون مي پرد...
-"هنوز تا ميدان خيلي مانده ها!"
-"بله، مي دانم"
و مثل ديوانه ها عرض خيابان را مي دوي تا برسي به پياده روي شرقي. چيزي مثل بغض -مثل شادماني بزرگي كه آدم را فلج كند- مي دود توي رگ هات؛ و شب آغاز مي شود.
خيابان هاي تهران پر از اشباح رقيق كساني ست كه زماني عاشق شان بودي. باران بر عشق هاي تو مي بارد...
راه مي افتي بين لامپ هاي نئون مغازه ها و پياده روي خالي و باد كه تمام فاصله ها را پر مي كند...
"آن مرد آمد"
"آن مرد در باران آمد"
و اسب سپيدش را جايي كنار درخت سيب قصه ها جا گذاشت...
چشم هايت را مي بندي و سعي مي كني لبخند بزني. باران بر اشك هاي تو مي بارد.
لرزش لذت بخشي به جانت افتاده؛ انگار كه روح آشفته ي ديوانه اي در تو بيدار شده باشد، پاييز تو را مسخ كرده و قلبت را در مشت مي فشارد.
"آن مرد آمد"
چقدر دلت مي خواهد هزار بار از روي آمدنش بنويسي، حتي تمام دفترهاي چهل برگ دنيا را پر كني تا رفتنش فراموشت شود.
"آن مرد در باران آمد"
و حالا ديگر خاطره اي ست. باران بر خاطره ها مي بارد.
مي نشيني كنار اُرسي هاي خانه اي و در خودت مچاله مي شوي.

اين اولين پاييز تنهايي ست...

+نوشته شده در 2009/9/23ساعت15توسط Luna | |

(1)

امتحان ها تمام!

خیلی خوب است.

(2)

یک خانه ی متروکی بود اینجا، که وقتی پشت پنجره ی اتاقم می ایستادم می توانستم در چوبی زرد کوبه دار و دیوارهای کهنه ی آجری اش را ببینم. یک مشت پیچک در هم و بی معنی هم ازش رفته بود بالا. دوست داشتم بنشینم دم پنجره، گربه ها را تماشا کنم که برای قمری های خانه ی متروک کمین کرده اند. از توی کوچه هم که رد می شدم، همیشه دستم را می کشیدم به آجرهای سیاه هزار ساله اش. بین آن همه آپارتمان نوساز و تمیز، این دوطبقه ی کهنه چیز غریبی بود...

این همه حرف زدم که بگویم امروز صبح که خواستم بروم دانشگاه، دیدم ازآن دیوارهای مرموز چهار تا آجر مانده که آن را هم داشتند جمع می کردند...

حالا کوچه مان شده شبیه دهان کسی که دندان جلویش افتاده...

(3)

پستچی آمد و یک کارت پستال از لیسبون آورد. صورت نصفه ی یک شاعر پرتغالی است به اسم Fernando Pessoa، که خیلی هم شبیه صادق هدایت است اما سبیلش هیتلری نیست. زیرش هم نوشته:

I am nothing,

I shall never be nothing,

I can't want to be nothing,

Apart from this, I have in me

All the dreams in the world.

زیر این خط آخر هم خط کشیده و کنارش نوشته: U

و نمی گذارد، نمی گذارد، نمی خواهد فراموشش کنم. و نمی خواهم و نمی خواهم و نمی خواهم فراموشش کنم...

+نوشته شده در 2009/9/15ساعت23توسط Luna | |

از پله های کافه تمدن که بالا می روی وارد یک توهم می شوی با تمام ملزومات، دود و عود و این ها و آدم هایی که بعضی هایشان slow-motion هم شده اند. هیچ وقت از سیگار بدم نیامده اما از ژست سیگار متنفرم؛ از کافه بدم نیامده اما از ژست کافه نشینی، از ژست روشن فکر مآبی، از پسرهای پشمالوی گیسو کمند و چه گواراهای ماتیک زده، خدایا، متنفرم! از دخترهای سیگار کشنده ی آدامس جونده ی بلند و وقیح خندنده (!) لجم می گیرد. نه اینکه عقده ی سیگار و آدامس و وقاحت داشته باشم، نه، اما این ها که ژست نشد عزیز من! هنر کردی جوراب راه راه آبی و سبز و بنفشت را با دامن خاکستری عمه ی پدر جدّت  سِت کردی و آمدی کافه نشین شدی! یک سئوال دارم ای دوست: تو خسته نشدی؟!

البته من هم مثل رییس جمهور منتخب یک لیبرالم و اصلاً بهم مربوط نیست که دختران مملکت ما دلشان می خواهد چه رنگی را با چه رنگی سِت کنند، یا پسران دلبند ما موهایشان را با چه مدل نگینی تزیین کنند؛ فقط می خواهم بگویم در این فرق داشتن های دسته جمعی، آیات و نشانه هایی ست برای اهل تفکر؛ که پی ببریم این گروه جوانان ما می خواهند خاص باشند، می خواهند دیده شوند، می خواهند با سر تا پایشان بگویند ما معمولی نیستیم. چه بسا کلیشه ای ترین اعتقادات ممکن را هم داشته باشند، اما مهم این است که "خاص بودن" برایشان یک ارزش محسوب می شود. به این می گویند: خاص بودن به هر قیمتی!

یک غُر غُر دیگری هم دارم مربوط به آن هایی که البته یک Level زیر گروه مذکور قرار دارند و بسی داغون ترند! آن ها که هنوز به صرافت "خاص بودن" هم نیافتاده اند و کلاً صاحب ایده ای از خودشان نیستند. حتی شجاعت پوشیدن آن جوراب سبز و آبی و یا پریشان کردن گیسوی وزوزی خودشان را هم ندارند. منتظرند ببینند اکثریت چه غلطی می کنند تا بدوند و تأسّی بجویند! این گروه هم دارای خصوصیات ویژه ای ست که دوست ماتریکسی مان سایفر، به تفصیل در اینجا توضیح داده. دمش گرم!

بگذریم!

این روزها دچار امتحان گرفتگی بوده و به صرف فعل "خر زدن" مشغولم. امتحان های کوفتی که عقب افتاده بود، حالا جلو افتاده! خودم بیخواب بودم، جزوه ها هم مزید بر علت شد. آرزو که مفت است: کاش می شد یک میلیون سال بخوابم، بعد که بیدار شدم ببینم آدم ها غارنشین شده ند، سوسک ها منقرض شده ند، و گذشتگان ما برای آمرزیده شدن گناهان خاندان احمدی نژاد، منزل مسکونی شان را تبدیل به یک دستگاه توالت عمومی مجهز کرده اند، بدون عوارض و مالیات بر ارزش افزوده!

خانم مادر که در درگیری های 18تیر مضروب و مجروح شده بود دیگر حالش خوب است، هر روز می نشیند تمام برنامه های BBC و VOA را می بیند و فحش های پاستوریزه به سران مملکتی و حکومتی می دهد!

هان!

آن آقای لعنتی را هم بگویم! همان که توی راهروهای دانشکده مثل روح سرگردان پرسه می زد و من را تسخیر و این ها کرده بود! از آنجا که ترجیح می دهم به جای انتظار کشیدن پشت ویترین و "انتخاب شدن"، به صورت فعال "انتخاب کنم"، رفتم و بهش پیشنهاد یک قهوه ی ناچیز دادم. حرف زدیم و حرف زدیم و بالا آوردم و دیدم در بلاهت و اعتماد به نفسِ توأمان رو دست ندارد و باز بالا آوردم و وقتی پرسید که آیا قصد ندارم بهش پیشنهاد دوستی بدهم (!)، کاملاً مطمئن بودم که نمی توانم وارد رابطه ی مضحکی با چنین موجودی بشوم که اینقدر تو خالی و احمق است و خب، تمام شد دیگر...

اما بگویم ها، هنوز موهای قهوه ای اش را دوست دارم و چشم هایش را و آن حالت احمقانه ی لبخند زدنش وقتی می خواهد مخ بزند!

حالا من دوباره یک غیر عاشق تنهای بیکس ام که امتحان دارد و از راهروهای دانشکده ی دندانپزشکی بیزار است.

والسّلام!

-------------------------------------------------------------------------------------------

پ . ن. آقای اتوبوس آبی دعوتمان کرده به پاییز بازی. همه دعوت دارند. این هم دعوتنامه

+نوشته شده در 2009/9/8ساعت0توسط Luna | |

(1)

نا امید شده ایم چرا؟ انتظار داشتیم ده روزه انقلاب شود؟ اصلاً بهتر که راهپیمایی های هر روز از مد افتاد. این جانورهای خارجی و چماق به دست های تولید داخل داشت زیادی بهشان خوش می گذشت. باید برنامه ریزی کنیم، باید هماهنگ باشیم، این نا امیدی ها هم محصول مشترک چین و روسیه است که توی بازار تهران مفت می فروشند...

روزشمار تجمعات انقلاب 57 را ببینید، به همین کشکی که دیکتاتوری کوتاه نمی آید:

19 دی 1356 -  تظاهرات مردم قم.
29 بهمن 1356 -  تظاهرات مردم تبریز در چهلم شهدای قم.
10 فروردین 1357 -  تظاهرات مردم یزد.
25 خرداد 1357 -  تعطیل و اعتصاب سراسری در تهران و شهرستان‏ها.
21 مرداد 1357 -  درگیری خونین در اصفهان و اعلام حکومت نظامی در این شهر.
25 مرداد 1357 -  اعلام حکومت نظامی توسط دولت آموزگار.
13 شهریور 1357 -  راه‏پیمایی عید فطر.
17 شهریور 1357 -  فاجعه جمعه سیاه.
19 مهر 1357 -  آغاز اعتصاب کارکنان مطبوعات در سراسر کشور.
29 مهر 1357 -  اعتصاب کارکنان صنعت نفت.
13 آبان 1357 -  تظاهرات دانش‏آموزان و دانشجویان مقابل دانشگاه تهران، به خاک و خون کشیده شد.
10 آذر 1357 -  فریاد اللّه اکبر بر فراز بام‏ها، سراسر کشور را فرا گرفت.
11 دی 1357 -  روزهای خونین در مشهد مقدس.
26 دی 1357 -  شاه رفت.
29دی 1357 -  راه‏پیمایی میلیونی مردم ایران
12 بهمن 1357 -  ورود خمینی به ایران
22 بهمن 1357 -  تهران به صحنه جنگ خونین مسلحانه، بین مردم و سربازان رژیم پهلوی، تبدیل شد.

(2)

عشق که نه،

سوء تفاهمی بود،

رفع شد...

 

بعد از هزار سال آمد دانشگاه. ازم فرار می کند. تکلیف روشن است دیگر.

+نوشته شده در 2009/6/28ساعت17توسط Luna | |

(1)

هر چه فکر می کنم قیافه اش یادم نمی آید. چند روز است که دانشکده نیامده؟ نکند توی این درگیری های لعنتی بلایی سرش آمده باشد؟ نمی داند تنها کسی ست که این روزها می تواند کمی خوشحالم کند، نمی داند بهانه ی کوچک من است تا زندگی و امید را از یاد نبرم. آخرین بار کی دیدمش؟ تحصّن مسجد دانشگاه با کلّی آدم که بین مان فاصله انداخته بودند و او که سیاه پوشیده بود و آن دورها را نگاه می کرد.

(2)

افاضات رهبر که تمام شد موبایلم زنگ زد.

-"سلام، کسی موضعگیری نکرده؟!"

-"بی خبرم. اما فردا ساعت چهار، انقلاب."

-"می بینمت."

و هر روزمان به تجمّع و تحصّن و راهپیمایی می گذرد. فکر می کنم شاید آنقدرها هم بد نشد، شاید همین که تقدّس این رهبری و نظام له شده، خودش اتفاق بزرگی باشد. شاید این آدم هایی که هر روز در سکوت به خاطر زندگی بهتر دور هم جمع می شوند دلیل موجّهی برای شادمانی باشند. گرچه خیلی چیزها از دست داده ایم، گرچه چیز زیادی برای باختن نمانده، اما این روزها در خیابان های تهران "اراده" موج می زند، و "عصیان" که برادر شعور است.

+نوشته شده در 2009/6/19ساعت20توسط Luna | |

احساس حماقت می کنم. قبلاً به نظرم قشنگ می آمد، الان آزاردهنده و غیر منطقی است. باز هم دارم بر می گردم به همان آدم قدیم، همان ترسوی عاقل که دو دو تا چهارتا بلد بود و به خاطر احتمالِ باخت اصلاً وارد بازی نمی شد.

...

سعی می کند نگاهم نکند. تلاشش را می فهمم. این یعنی او هم دارد منطقی می شود و این حسّی که می توانست از این همه یخ زدگی نجاتم بدهد، ناگهان مرده است.

...

می دانی مادر؟ تمامش تقصیر تو بوده که این همه از عاشقی ترساندی ام؛ که تمام جرأت مرا کشتی و اولین عشق هفده سالگی را زهرمارم کردی... می بخشی مادر جان؛ یک پای عقلانیتم "همیشه" می لنگد. یک زن دیوانه در من هست که گاه و بیگاه عصیان می کند، که گاه و بیگاه حساب و منفعت فراموشش می شود و می رود که بازی را ببازد...

+نوشته شده در 2009/6/7ساعت19توسط Luna | |

چهار شانه است و یک لبخند محو همیشه روی لبانش نشسته. سرش را بالا می گیرد و سینه را می دهد جلو، اما پایین را نگاه می کند. با هیچ کس حرف نمی زند مگر آنکه لازم باشد و موقع راه رفتن دستش را آرام می کشد روی دیوار راهرو. چشم هایش غمگین است و موهای قهوه ای روشن دارد. از آن دور که می آید نگاهت می کند اما وقتی می رسی بهش سرش را می اندازد پایین. این طور مردی است.

نمی توانم بخوابم. تصویر راهروی دانشکده توی سرم تکرار می شود و مردی که با لبخند همیشگی اش از کنارم عبور می کند؛ یک لحظه نگاهمان به هم گره می خورد و پاره می شود... دستم را آهسته می کشم روی دیوار راهرو و توی دلم می گویم:"لعنتی! اسم تو چیست؟!" و قلبم یک ضربه را جا می اندازد. این طور زنی هستم.

+نوشته شده در 2009/6/6ساعت17توسط Luna | |

(1)

از صبح تا شب روزمرّه گی و یکنواختی نامطبوعی که نمی دانم چطور از شرّش خلاص شوم؛ از شب تا صبح بی خوابی و توهّم و دل گرفتگی...

تو را به خدا، چه کسی رأس هفت و نیم هر صبح (به علاوه ی پنج شنبه ها) کلاس دارد؟! بعدش هم مریض بازی و دهان هایی که منتظر سرویس شدن هستند! من باید دام پزشک می شدم، نه دندان پزشک؛ سر و کلّه زدن با حیوانات - برای من - به مراتب آسان تر از آدم هاست.

(مقدار زیادی غُر برای زدن دارم که عجالتاً خودم را سانسور می کنم و حالتان را نمی گیرم!)

(2)

-"دلم برایت تنگ شده، خیلی!"

-"از نگرانی داشتم جون می دادم! کجایی تو؟"

-"ازدواج کردیم، الان ترکیه ایم. منتظریم سازمان ملل یه جایی برامون پیدا کنه. فعلاً یه خونه گرفتیم، خیلی کوچیکه اما خونه ست."

-"دارم می ترکم از خوشی! باورم نمی شه در رفتین..."

-"ببخشید که نشد خداحافظی بگیرم، ترسیدم متوجه بشن."

-"نمی تونم ببخشمت متأسفانه، فکر کن که باید contact تو رو حذف کنم از توی گوشیم. وای باورم نمی شه دیگه نمی بینمت بی شعور!"

-"خیلی دلم تنگ می شه لونا. اما چاره چیه؟"

-"گم شو! خسته شدم از بس صبح تا شب واسه اون مرتیکه گریه زاری کردی، دیگه برو حالشو ببر! مث آدم زندگی کنین! یه وقت دیدی اومدم خراب شدم سرتون. نبینم تا اون موقع 6تا بچه زاییده باشیا!"

-"باشه، مواظبیم! قربونت برم! به همه سلام برسون"

-"لعنت به هر دو تا تون! خوب باشین..."

(3)

دارم فکر می کنم چطور این فرمایشات جناب میرحسین در مورد "اسلام ناب محمدی"، "احیای ارزش های انقلاب"، "دست بوسی رهبر معظم انقلاب" و "شال سبز به نیت اهل بیت" به "روشنفکری" و "اصلاح طلبی" تعبیر می شود؟ چه فرایندی لازم است تا وقتی یک سری حرف های کلیشه ای و روزمرّه ی تلویزیونی می شنوی، این امر بر تو مشتبه شود که گوینده اش خیلی آدم خاص و باحالی است؟

شاید حجم بالایی از آرزوها و خواسته ها که مثل انبار گوگرد منتظر جرقّه ی کوچکی است؛ مرد نقاش یک مشت حرف های کلّی و قشنگ می زند و تو کلاً از نماد و "بیست سال سکوت" خوشت می آید؛ (دقت کن که نه 19 سال و نه 21 سال، دقیقاً 20 سال و این عدد قشنگی ست!) بعد کلّی چیزهای قشنگ کنار هم جمع می شود مثل خاتمی، مثل مرد نقاش که با زنش hand in hand عکس می گیرد، مثل دخترها و پسرهای قشنگ با شال و روبان و تی شرت سبز (که ژیگول هایش همین قبل از انتخابات توی سایت رسمی میرحسین سانسور شده اند) و خلاصه تو حال می کنی از قافله ی سبز پوشان عقب نمانی و یادت می رود از خودت بپرسی که آیا واقعاً تو هم دغدغه ی "اسلام ناب محمدی" و "ارزش های انقلابی" را داری یا نه؟ آیا آنقدر خوش بین هستی که همه ی این شعارها را به حساب سیاست میرحسین برای رأی آوری بگذاری؟

از ما گفتن بود، این راه که می روی به ترکستان است...

در سابقه ی جو گیری ملّی ما همین بس که بیش از 98درصد ایرانیان به "جمهوری اسلامی" رأی "آری" دادند.

پ.ن. من غلط بکنم تحریمی باشم، این "معجزه ی هزاره ی سوم" چنان پدری از ما درآورد که تا عمر دارم به پای صندوق ها خواهم شتافت!

(نکته انحرافی- این پست رنگین کمانی را مخصوص تو گذاشتم سایفر، که هی رنگ به رنگ تجزیه اش کنی و ما شرمنده شویم!)

+نوشته شده در 2009/5/31ساعت18توسط Luna | |

می پرسد:" تو اگر معتقد به مرز نیستی، اگر اهل تمام دنیایی، پس چرا دلت نمی خواهد مهاجرت کنی از این مملکت خراب شده؟ چرا شعار می دهی که من می خواهم بمانم و مبارزه کنم؟ مگر نمی گویی مبارزه در چهارچوب مرزهای یک کشور احمقانه ست؟"
بگذار بگویم! دنیا بر اساس اعتقادات من طبقه بندی نشده متاسفانه! بنابراین این کرت بندی و مرزهای چین دار و فرفری -که برای هر تکه اش nنفر قربانی شده اند- اعتبار و تاثیر خودش را بر دنیا و مردم دنیا از دست نداده که! من می توانم در مالیخولیا و این ها، جهان بدون مرز را تصور کنم و حالش را ببرم اما تا چشم هایم را باز کنم می بینم که همان ایرانی ام که مرزهای این کشور -و حتی شهری که در آن زندگی می کنم- خودش را به من تحمیل می کند.
چرا می گویم می خواهم مبارزه کنم؟ چون من آدم هایی را دیده ام که زندگی شان بدجوری مرا متاثر می کند. چون کلاً خیلی وجدان سوسولی دارم و اگر کاری از دستم بربیاید و انجام ندهم، بعد هی خودم را تحقیر می کنم؛ چون پیرمردی هست که سر تقاطع انقلاب و قدس می نشیند و جوراب می فروشد و هر روز که می بینمش فکر می کنم بهش بدهکارم؛ و کودکان آفتاب سوخته ای هستند که بر سر زباله با گربه های شهر رقابت دارند...
می ترسم اگر بروم یک جایی زندگی کنم که پیرمرد جوراب فروش و بچه ی آشغال دزد نداشته باشد، این ها را فراموش کنم... نمی خواهم یادم برود که آدمم و اگر چه "وظیفه"ی من نیست که برای بچه های خیابانی و دانشجویان زندانی و زنان کتک خورده و جنگل های ویران و حیوانات منقرض شده و هوای ناپاک دل بسوزانم، اما اگر برای تغییر وضعیت کاری نکنم یعنی یا خودم چلاقم و منتظرم کس دیگری این کارها را انجام بدهد و بار زندگی ام را بر دوش بکشد، یا اصولاً نا امیدم و فقط بلدم پشت کنم به این جماعتی که یا هنوز نرفته اند خارج یا امکانش را ندارند یا اصلاً شعورشان به خارج رفتن نمی رسد و یک نفس راحت هم بکشم؛ و یا اصلاً اینطور آدمی ام که فرقی به حالم نمی کند که همسایه ام به خاطر چندرغاز تومن با چکش بر فرق دیگری بکوبد یا نکوبد...
گیرم رییس جمهور نباشم و نشوم و معاون رییس جمهور هم نشوم حتی، اصلاً فرض کن هیچ تغییری هم در اوضاع به وجود نیاورم، اما "شعار" که می توانم بدهم. شعار چیز کثیفی نیست؛ اگر دنیا همین شعارهایش را هم از دست بدهد دیگر چیزی ازش نمی ماند که...
خیال می کنی اگر چشم هایت را خمار کنی و دماغت را بالا بگیری و به مردم غیر روشنفکر پَپه پیف پیف کنی، خیلی آدم باحالی خواهی بود؟! گیرم یک چیزهایی هم سرت بشود، اصلاً 90% مردم هم پیش فضل و کمالات تو خر باشند، اما فکر نمی کنی اگر به جای فیس و افاده و ناله و تحقیر به همین اشکول ها چهار تا چیز جدید یاد بدهی بالاخره یک تاثیر مثبتی گذاشته ای؟
با تمام این حرف ها، نمی گویم مهاجرت کار بدی ست، همه حق دارند از جای بد به جای بهتر بروند، شکی در این نیست. من، شخصاً، جنبه ندارم و می ترسم اگر بهم خوش بگذرد شعورم نم بکشد و دیگر فراموش کنم کسانی هستند که ممکن است بتوانم کمکی بهشان بکنم؛ اما اگر کسی مهاجرت هم کرد و رفت، کاش که پیرمرد سر تقاطع را یادش نرود و بداند ما همه مان مسئول وضعی هستیم که در دنیا وجود دارد؛ به هر طریقی که می توانیم باید برای "بهبود" تلاش کنیم...
خلاص!

+نوشته شده در 2009/4/20ساعت19توسط Luna | |

-"هیچ حس خوبی نداشتم، هنوز هم انگار گاهی توی دلم تکان می خورد، دامون کوچولوی بیچاره م..."

-"دامون؟ اسم هم گذاشتی برایش؟"

-"نمی دانی لونا، بعدش اصلاً انگار که خودم مرده بودم..."

-"می دانم عزیزم... خودت را سرزنش نکن... چاره ای نبود..."

-"حالا چه کار کنم که دیگر هیچ کدام شان را ندارم؟ حتی خودم را هم گم کرده م..."

-"پیدایش می شود، هیچ چیز اینطوری نمی ماند... بالاخره همین روزها یک خبری می رسد دیگر... مطمئنم حالش خوب است، همین که به یک جای امن برسد خبرت می کند... مطمئنم..."

-"خیلی درد داشتم، آنجا هم توی زندان بعد از چهار روز بهم اجازه دادند بروم بهداری، نمی دانستم چه بگویم که اوضاع هر دومان بدتر نشود، فقط گفتم به خونریزی افتاده م... چندتا مسکّن بهم دادند با کلّی منّت... همه ش کارم گریه بود، فقط موقع بازجویی خودم را نگه می داشتم..."

-"می فهمم... خیلی بدشانسی آوردی رفیق..."

-"دلم برایش تنگ شده لونا، کاش زودتر از مرز رد بشود..."

-"..."

-"روز سوم بود که گفتند ملاقاتی دارم، فکر می کنی کی بود؟ بابام! اینقدر بهت زده بود که خیال کردم مرا نشناخته!"

-"قضیه ی بچه را که نمی داند؟"

-"نه، می گوید بهتر که رفت، وصله ی ما نبود، اگر ازدواج می کردید هم بدبخت می شدید..."

-"سخت نگیر... اقلاً الان اوین نیستی، هرچقدر هم که اذیت بشوی خانه ی پدرت بدتر از 209 که نیست؟"

-"نه، بدتر که نیست... اما تحملش سخت است لونا..."

-"می دانم عزیزم... کاش زودتر پیدایش شود..."

-"اصلاً نمی فهمم دور و برم چه خبر است... توی تاکسی و اتوبوس و خیابان توهم می زنم دارند تعقیبم می کنند... دیشب خواب می دیدم دامون به دنیا آمده و دارد برای پدرش نامه می نویسد، گفت پس آدرسش را چکار کنم مامان؟ گفتم نمی دانم، خودم هم هزارتا نامه نوشته م که نمی دانم کجا بفرستم شان... بیدار که شدم زار زار زدم زیر گریه..."

-"بمیرم الهی... تو را به خدا اینقدر خودت را اذیت نکن... اینطوری که هیچی ازت نمی ماند... بدترین حالتش این است که دیگر نمی بینی ش... دنیا که تمام نمی شود..."

-"دنیای من تمام می شود لونا، اگر دیگر نبینمش می میرم، همه چیز داشت خوب پیش می رفت، می خواستیم ازدواج کنیم و برویم از این خراب شده... ببخشید... اشک تو را هم درآوردم..."

-"نه بابا، حالم خوب است، حالم از تو خیلی بهتر است... هرچه می کنم از این حرف های دلگرم کننده ی احمقانه بزنم هم فایده ندارد!"

-"نه، فایده ندارد، نمی خواهد انرژی صرفش کنی..."

-"باشد، پس روی من هم حساب کن، تو تنها کسی نیستی که منتظر خبر است... امیدوارم زنده باشد، سالم باشد و همین روزها از یک کشور لعنتی دیگر برایت یک پیغامی چیزی بفرستد که پدرت بیشتر از این درنیاید..."

-"دیوانه! این حرفت حالم را بهتر کرد! برویم یک چیزی بخوریم؟"

-"برویم..."

+نوشته شده در 2009/4/16ساعت12توسط Luna | |