|
آسمان گرفته و شهر تاريك است. مثل بچه ها چسبيده اي به پنجره ماشين و قلبت تند مي زند. اين اولين پاييز تنهايي ست...
(1) امتحان ها تمام! خیلی خوب است. (2) یک خانه ی متروکی بود اینجا، که وقتی پشت پنجره ی اتاقم می
ایستادم می توانستم در چوبی زرد کوبه دار و دیوارهای کهنه ی آجری اش را ببینم. یک
مشت پیچک در هم و بی معنی هم ازش رفته بود بالا. دوست داشتم بنشینم دم پنجره، گربه
ها را تماشا کنم که برای قمری های خانه ی متروک کمین کرده اند. از توی کوچه هم که
رد می شدم، همیشه دستم را می کشیدم به آجرهای سیاه هزار ساله اش. بین آن همه
آپارتمان نوساز و تمیز، این دوطبقه ی کهنه چیز غریبی بود... این همه حرف زدم که بگویم امروز صبح که خواستم بروم
دانشگاه، دیدم ازآن دیوارهای مرموز چهار تا آجر مانده که آن را هم داشتند جمع می
کردند... حالا کوچه مان شده شبیه دهان کسی که دندان جلویش افتاده... (3) پستچی آمد و یک کارت پستال از لیسبون آورد. صورت نصفه ی یک
شاعر پرتغالی است به اسم Fernando Pessoa، که خیلی هم شبیه صادق هدایت است اما سبیلش هیتلری نیست. زیرش هم
نوشته: I am nothing, I shall never
be nothing, I can't want
to be nothing, Apart from
this, I have in me All
the dreams in the world. زیر این خط آخر هم خط کشیده و کنارش نوشته: U و نمی گذارد، نمی گذارد، نمی خواهد فراموشش کنم. و نمی
خواهم و نمی خواهم و نمی خواهم فراموشش کنم...
از پله های کافه تمدن که بالا می روی وارد یک توهم می شوی
با تمام ملزومات، دود و عود و این ها و آدم هایی که بعضی هایشان slow-motion هم شده اند. هیچ وقت از سیگار بدم
نیامده اما از ژست سیگار متنفرم؛ از کافه بدم نیامده اما از ژست کافه نشینی، از
ژست روشن فکر مآبی، از پسرهای پشمالوی گیسو کمند و چه گواراهای ماتیک زده، خدایا،
متنفرم! از دخترهای سیگار کشنده ی آدامس جونده ی بلند و وقیح خندنده (!) لجم می
گیرد. نه اینکه عقده ی سیگار و آدامس و وقاحت داشته باشم، نه، اما این ها که ژست
نشد عزیز من! هنر کردی جوراب راه راه آبی و سبز و بنفشت را با دامن خاکستری عمه ی
پدر جدّت سِت کردی و آمدی کافه نشین شدی!
یک سئوال دارم ای دوست: تو خسته نشدی؟! البته من هم مثل رییس جمهور منتخب یک لیبرالم و اصلاً بهم
مربوط نیست که دختران مملکت ما دلشان می خواهد چه رنگی را با چه رنگی سِت کنند، یا
پسران دلبند ما موهایشان را با چه مدل نگینی تزیین کنند؛ فقط می خواهم بگویم در
این فرق داشتن های دسته جمعی، آیات و نشانه هایی ست برای اهل تفکر؛ که پی ببریم
این گروه جوانان ما می خواهند خاص باشند، می خواهند دیده شوند، می خواهند با سر تا
پایشان بگویند ما معمولی نیستیم. چه بسا کلیشه ای ترین
اعتقادات ممکن را هم داشته باشند، اما مهم این است که "خاص بودن"
برایشان یک ارزش محسوب می شود. به این می گویند: خاص بودن به هر قیمتی! یک غُر غُر دیگری هم دارم مربوط به آن هایی که البته یک Level زیر گروه مذکور قرار دارند و بسی
داغون ترند! آن ها که هنوز به صرافت "خاص بودن" هم نیافتاده اند و کلاً
صاحب ایده ای از خودشان نیستند. حتی شجاعت پوشیدن آن جوراب سبز و آبی و یا پریشان
کردن گیسوی وزوزی خودشان را هم ندارند. منتظرند ببینند اکثریت چه غلطی می کنند تا
بدوند و تأسّی بجویند! این گروه هم دارای خصوصیات ویژه ای ست که دوست ماتریکسی مان
سایفر، به تفصیل در اینجا توضیح داده. دمش گرم! بگذریم! این روزها دچار امتحان گرفتگی بوده و به صرف فعل "خر
زدن" مشغولم. امتحان های کوفتی که عقب افتاده بود، حالا جلو افتاده! خودم
بیخواب بودم، جزوه ها هم مزید بر علت شد. آرزو که مفت است: کاش می شد یک میلیون
سال بخوابم، بعد که بیدار شدم ببینم آدم ها غارنشین شده ند، سوسک ها منقرض شده ند،
و گذشتگان ما برای آمرزیده شدن گناهان خاندان احمدی نژاد، منزل مسکونی شان را
تبدیل به یک دستگاه توالت عمومی مجهز کرده اند، بدون عوارض و مالیات بر ارزش
افزوده! خانم مادر که در درگیری های 18تیر مضروب و مجروح شده بود
دیگر حالش خوب است، هر روز می نشیند تمام برنامه های BBC و VOA را می بیند و فحش های پاستوریزه به
سران مملکتی و حکومتی می دهد! هان! آن آقای لعنتی را هم بگویم! همان که توی راهروهای دانشکده
مثل روح سرگردان پرسه می زد و من را تسخیر و این ها کرده بود! از آنجا که ترجیح می
دهم به جای انتظار کشیدن پشت ویترین و "انتخاب شدن"، به صورت فعال
"انتخاب کنم"، رفتم و بهش پیشنهاد یک قهوه ی ناچیز دادم. حرف زدیم و حرف
زدیم و بالا آوردم و دیدم در بلاهت و اعتماد به نفسِ توأمان رو دست ندارد و باز
بالا آوردم و وقتی پرسید که آیا قصد ندارم بهش پیشنهاد دوستی بدهم (!)، کاملاً
مطمئن بودم که نمی توانم وارد رابطه ی مضحکی با چنین موجودی بشوم که اینقدر تو
خالی و احمق است و خب، تمام شد دیگر... اما بگویم ها، هنوز موهای قهوه ای اش را دوست دارم و چشم
هایش را و آن حالت احمقانه ی لبخند زدنش وقتی می خواهد مخ بزند! حالا من دوباره یک غیر عاشق تنهای بیکس ام که امتحان دارد و
از راهروهای دانشکده ی دندانپزشکی بیزار است. والسّلام! ------------------------------------------------------------------------------------------- پ . ن. آقای اتوبوس آبی دعوتمان کرده به پاییز بازی. همه دعوت دارند. این هم دعوتنامه
(1) نا
امید شده ایم چرا؟ انتظار داشتیم ده روزه انقلاب شود؟ اصلاً بهتر که راهپیمایی های
هر روز از مد افتاد. این جانورهای خارجی و چماق به دست های تولید داخل داشت زیادی
بهشان خوش می گذشت. باید برنامه ریزی کنیم، باید هماهنگ باشیم، این نا امیدی ها هم
محصول مشترک چین و روسیه است که توی بازار تهران مفت می فروشند... روزشمار تجمعات انقلاب 57 را ببینید، به
همین کشکی که دیکتاتوری کوتاه نمی آید: 19
دی 1356 - تظاهرات مردم قم. (2) عشق که نه، سوء تفاهمی بود، رفع شد... بعد از هزار سال آمد دانشگاه. ازم فرار می
کند. تکلیف روشن است دیگر.
(1) هر
چه فکر می کنم قیافه اش یادم نمی آید. چند روز است که دانشکده نیامده؟ نکند توی
این درگیری های لعنتی بلایی سرش آمده باشد؟ نمی داند تنها کسی ست که این روزها می
تواند کمی خوشحالم کند، نمی داند بهانه ی کوچک من است تا زندگی و امید را از یاد
نبرم. آخرین بار کی دیدمش؟ تحصّن مسجد دانشگاه با کلّی آدم که بین مان فاصله
انداخته بودند و او که سیاه پوشیده بود و آن دورها را نگاه می کرد. (2) افاضات
رهبر که تمام شد موبایلم زنگ زد. -"سلام،
کسی موضعگیری نکرده؟!" -"بی
خبرم. اما فردا ساعت چهار، انقلاب." -"می
بینمت." و
هر روزمان به تجمّع و تحصّن و راهپیمایی می گذرد. فکر می کنم شاید آنقدرها هم بد
نشد، شاید همین که تقدّس این رهبری و نظام له شده، خودش اتفاق بزرگی باشد. شاید
این آدم هایی که هر روز در سکوت به خاطر زندگی بهتر دور هم جمع می شوند دلیل
موجّهی برای شادمانی باشند. گرچه خیلی چیزها از دست داده ایم، گرچه چیز زیادی برای
باختن نمانده، اما این روزها در خیابان های تهران "اراده" موج می زند، و
"عصیان" که برادر شعور است.
احساس
حماقت می کنم. قبلاً به نظرم قشنگ می آمد، الان آزاردهنده و غیر منطقی است. باز هم
دارم بر می گردم به همان آدم قدیم، همان ترسوی عاقل که دو دو تا چهارتا بلد بود و
به خاطر احتمالِ باخت اصلاً وارد بازی نمی شد. ... سعی
می کند نگاهم نکند. تلاشش را می فهمم. این یعنی او هم دارد منطقی می شود و این
حسّی که می توانست از این همه یخ زدگی نجاتم بدهد، ناگهان مرده است. ... می
دانی مادر؟ تمامش تقصیر تو بوده که این همه از عاشقی ترساندی ام؛ که تمام جرأت مرا
کشتی و اولین عشق هفده سالگی را زهرمارم کردی... می بخشی مادر جان؛ یک پای
عقلانیتم "همیشه" می لنگد. یک زن دیوانه در من هست که گاه و بیگاه عصیان
می کند، که گاه و بیگاه حساب و منفعت فراموشش می شود و می رود که بازی را ببازد...
(1) از صبح تا شب روزمرّه گی و یکنواختی نامطبوعی که نمی دانم چطور از شرّش خلاص شوم؛ از شب تا صبح بی خوابی و توهّم و دل گرفتگی... تو را به خدا، چه کسی رأس هفت و نیم هر صبح (به علاوه ی پنج شنبه ها) کلاس دارد؟! بعدش هم مریض بازی و دهان هایی که منتظر سرویس شدن هستند! من باید دام پزشک می شدم، نه دندان پزشک؛ سر و کلّه زدن با حیوانات - برای من - به مراتب آسان تر از آدم هاست. (مقدار زیادی غُر برای زدن دارم که عجالتاً خودم را سانسور می کنم و حالتان را نمی گیرم!) (2) -"دلم برایت تنگ شده، خیلی!" -"از نگرانی داشتم جون می دادم! کجایی تو؟" -"ازدواج کردیم، الان ترکیه ایم. منتظریم سازمان ملل یه جایی برامون پیدا کنه. فعلاً یه خونه گرفتیم، خیلی کوچیکه اما خونه ست." -"دارم می ترکم از خوشی! باورم نمی شه در رفتین..." -"ببخشید که نشد خداحافظی بگیرم، ترسیدم متوجه بشن." -"نمی تونم ببخشمت متأسفانه، فکر کن که باید contact تو رو حذف کنم از توی گوشیم. وای باورم نمی شه دیگه نمی بینمت بی شعور!" -"خیلی دلم تنگ می شه لونا. اما چاره چیه؟" -"گم شو! خسته شدم از بس صبح تا شب واسه اون مرتیکه گریه زاری کردی، دیگه برو حالشو ببر! مث آدم زندگی کنین! یه وقت دیدی اومدم خراب شدم سرتون. نبینم تا اون موقع 6تا بچه زاییده باشیا!" -"باشه، مواظبیم! قربونت برم! به همه سلام برسون" -"لعنت به هر دو تا تون! خوب باشین..." (3) دارم فکر می کنم چطور این فرمایشات جناب میرحسین در مورد "اسلام ناب محمدی"، "احیای ارزش های انقلاب"، "دست بوسی رهبر معظم انقلاب" و "شال سبز به نیت اهل بیت" به "روشنفکری" و "اصلاح طلبی" تعبیر می شود؟ چه فرایندی لازم است تا وقتی یک سری حرف های کلیشه ای و روزمرّه ی تلویزیونی می شنوی، این امر بر تو مشتبه شود که گوینده اش خیلی آدم خاص و باحالی است؟ شاید حجم بالایی از آرزوها و خواسته ها که مثل انبار گوگرد منتظر جرقّه ی کوچکی است؛ مرد نقاش یک مشت حرف های کلّی و قشنگ می زند و تو کلاً از نماد و "بیست سال سکوت" خوشت می آید؛ (دقت کن که نه 19 سال و نه 21 سال، دقیقاً 20 سال و این عدد قشنگی ست!) بعد کلّی چیزهای قشنگ کنار هم جمع می شود مثل خاتمی، مثل مرد نقاش که با زنش hand in hand عکس می گیرد، مثل دخترها و پسرهای قشنگ با شال و روبان و تی شرت سبز (که ژیگول هایش همین قبل از انتخابات توی سایت رسمی میرحسین سانسور شده اند) و خلاصه تو حال می کنی از قافله ی سبز پوشان عقب نمانی و یادت می رود از خودت بپرسی که آیا واقعاً تو هم دغدغه ی "اسلام ناب محمدی" و "ارزش های انقلابی" را داری یا نه؟ آیا آنقدر خوش بین هستی که همه ی این شعارها را به حساب سیاست میرحسین برای رأی آوری بگذاری؟ از ما گفتن بود، این راه که می روی به ترکستان است... در سابقه ی جو گیری ملّی ما همین بس که بیش از 98درصد ایرانیان به "جمهوری اسلامی" رأی "آری" دادند. پ.ن. من غلط بکنم تحریمی باشم، این "معجزه ی هزاره ی سوم" چنان پدری از ما درآورد که تا عمر دارم به پای صندوق ها خواهم شتافت! (نکته انحرافی- این پست رنگین کمانی را مخصوص تو گذاشتم سایفر، که هی رنگ به رنگ تجزیه اش کنی و ما شرمنده شویم!)
می پرسد:" تو اگر معتقد به مرز نیستی، اگر اهل تمام دنیایی، پس چرا دلت نمی خواهد مهاجرت کنی از این مملکت خراب شده؟ چرا شعار می دهی که من می خواهم بمانم و مبارزه کنم؟ مگر نمی گویی مبارزه در چهارچوب مرزهای یک کشور احمقانه ست؟"
-"هیچ حس خوبی نداشتم، هنوز هم انگار گاهی توی
دلم تکان می خورد، دامون کوچولوی بیچاره م..." -"دامون؟ اسم
هم گذاشتی برایش؟" -"نمی دانی
لونا، بعدش اصلاً انگار که خودم مرده بودم..." -"می دانم
عزیزم... خودت را سرزنش نکن... چاره ای نبود..." -"حالا چه کار
کنم که دیگر هیچ کدام شان را ندارم؟ حتی خودم را هم گم کرده م..." -"پیدایش می
شود، هیچ چیز اینطوری نمی ماند... بالاخره همین روزها یک خبری می رسد دیگر...
مطمئنم حالش خوب است، همین که به یک جای امن برسد خبرت می کند... مطمئنم..." -"خیلی درد
داشتم، آنجا هم توی زندان بعد از چهار روز بهم اجازه دادند بروم بهداری، نمی
دانستم چه بگویم که اوضاع هر دومان بدتر نشود، فقط گفتم به خونریزی افتاده م...
چندتا مسکّن بهم دادند با کلّی منّت... همه ش کارم گریه بود، فقط موقع بازجویی
خودم را نگه می داشتم..." -"می فهمم...
خیلی بدشانسی آوردی رفیق..." -"دلم برایش
تنگ شده لونا، کاش زودتر از مرز رد بشود..." -"..." -"روز سوم بود
که گفتند ملاقاتی دارم، فکر می کنی کی بود؟ بابام! اینقدر بهت زده بود که خیال
کردم مرا نشناخته!" -"قضیه ی بچه
را که نمی داند؟" -"نه، می گوید
بهتر که رفت، وصله ی ما نبود، اگر ازدواج می کردید هم بدبخت می شدید..." -"سخت نگیر...
اقلاً الان اوین نیستی، هرچقدر هم که اذیت بشوی خانه ی پدرت بدتر از 209 که
نیست؟" -"نه، بدتر که
نیست... اما تحملش سخت است لونا..." -"می دانم
عزیزم... کاش زودتر پیدایش شود..." -"اصلاً نمی
فهمم دور و برم چه خبر است... توی تاکسی و اتوبوس و خیابان توهم می زنم دارند
تعقیبم می کنند... دیشب خواب می دیدم دامون به دنیا آمده و دارد برای پدرش نامه می
نویسد، گفت پس آدرسش را چکار کنم مامان؟ گفتم نمی دانم، خودم هم هزارتا نامه نوشته
م که نمی دانم کجا بفرستم شان... بیدار که شدم زار زار زدم زیر گریه..." -"بمیرم
الهی... تو را به خدا اینقدر خودت را اذیت نکن... اینطوری که هیچی ازت نمی ماند...
بدترین حالتش این است که دیگر نمی بینی ش... دنیا که تمام نمی شود..." -"دنیای من
تمام می شود لونا، اگر دیگر نبینمش می میرم، همه چیز داشت خوب پیش می رفت، می
خواستیم ازدواج کنیم و برویم از این خراب شده... ببخشید... اشک تو را هم
درآوردم..." -"نه بابا،
حالم خوب است، حالم از تو خیلی بهتر است... هرچه می کنم از این حرف های دلگرم
کننده ی احمقانه بزنم هم فایده ندارد!" -"نه، فایده
ندارد، نمی خواهد انرژی صرفش کنی..." -"باشد، پس روی
من هم حساب کن، تو تنها کسی نیستی که منتظر خبر است... امیدوارم زنده باشد، سالم
باشد و همین روزها از یک کشور لعنتی دیگر برایت یک پیغامی چیزی بفرستد که پدرت
بیشتر از این درنیاید..." -"دیوانه! این
حرفت حالم را بهتر کرد! برویم یک چیزی بخوریم؟" -"برویم..."
|